تبليغاتX
۞♥♥♥ پـایـتـخـت غـــم♥♥♥۞
شنبه هشتم تیر 1387 ساعت 17:27

سلام دوستان عزیز

 

امیدوارم که حال همتون خوب باشه

 

بالاخره بعد از دو ماه برگشتم ولی همچنان غمگین و دلشکسته

 

خیلی ممنون که با نظرات خوبتون خوشحالم کردین

 

تو این پست دوتا شعر کوتاه گذاشتم ، امیدوارم که خوشتون بیاد

 

 

 

 

شـمـع خامـوش شد از تـندی بـاد اثــر از سـایـه بـه دیـوار نـمــانــد

 

کـس نـپـرسیـد کجـا رفت کـه بـود کـه دمـی چـنـد در اینجـا گذراند

 

ایـن منـم خسته در این کلبه تنگ جسم درمانده ام از روح جداست

 

مـن اگـر سایـه ی خویـشم یـا رب روح آواره من کیست؟ کجاست؟

 


.....................................................................

شـبـي غـمـگـيـن شـبـي بـاراني و سـرد مـرا در غـربــت فـــردا رهــا کــرد

دلـــــم در حـــســـرت ديـــدار او مــــانـــد مرا چـشم انتظار کـوچـه ها کـرد

 

بـه مـن مـي گـفت تـنـهايي غـريب است ببين با غربتش با من چـه ها کرد

 

تـــمــام هــسـتـي ام بـــود و نـدانـســـت که در قلبم چه آشوبي به پا کرد و او هــــرگـــز شــکــسـتــم را نـفـهـمـيــد اگــر چــه تـا تـه دنـيـا صـدا کـرد...

 

 

.........................................................

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ... تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد.

 

نوشته شده توسط مهدی | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 ساعت 21:54

چقدر زمـونــه بي وفاست ... نمي دونم خدا کجاست ... يکي بياد بهم بگه ... کجاي کارم اشتباست ... گاهي مي خوام داد بکشم ... اما صدام در نمياد ... بگم آخه خدا چرا ... دنيا به آخر نمي ياد.
چقدر سخت است گل آرزوهايت را در باغ ديگري ببيني و هزار بار در خودت بشکني وآن وقت آرام زير لب با خود بگويي: گل من باغچه نو مبارک. 
وقتي غرور کسي را له مي کني، وقتي کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني، وقتي  شمع اميد کسي را خاموش مي کني، وقتي بنده اي را ناديده مي انگاري ، وقتي حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي، وقتي خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم،دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟. بسوي کدام قبله نماز مي گزاري که ديگران نگزارده اند.                                                                         اگر روزي دل كسي را شكستي يك ميخ روي ديوار بكوب و اگر دلش را به دست آوردي  ميخ را بردار،ولي بدان جاي ميخ روي ديوار باقي مي ماند.

نوشته شده توسط مهدی | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 20:27


دلــــم مـيـگـيــره از هـــواي ابــــري ............... مـيـام مـيـشـيـنـم بـغـل يـه قـبــري

يهو دلـم از همـه چـي سيـر ميشه .............. اشکام از اين چشما سرازير ميشه

دسـت خـودم نـيـسـت غـم خـزونـه .............. مـيـخـوام کـه لااقـل دلــت بــدونـــه

مـونـده ازت بــرام يـــه يـــادگـــــاري ............... گريـه و بغض ، غـربـت و بي قـراري

گــــفـــتـــه بــــــودي ولـــي نـــــــه ............... نـگـفـتـه بــودي مـنـو جـــا مـيـذاري

غــمــگـيــن تــــــر از غــــــروبـــــــم ............... عــــاشــــق تـــــــــر از ســــتـــــاره

عـکــسـت بــــه غــيــــر حــســـرت ............... هــــيــــچـــي واســــــم نــــــــداره
 
دردم يــــکــي دوتـــــــا نـــيــســـت ............... مـــن بـــي تـــــــــو مـــشـــق دردم

دســـــت خـــــــودم اگـــــــر بــــــود ............... بـــعـــد از تــــــو دق مــيــکــــــــردم

نوشته شده توسط مهدی | لینک ثابت | موضوع:  
سه شنبه ششم فروردین 1387 ساعت 19:11

من عاشق هيچکس نيستم
من عاشق غروبم
عاشق نشستن و خيره شدن به غروب
من عاشق نشستن با دوستان پاک و عاشقم
عاشق گوش کردن به درد و دلشان
عاشق خنده هايشان و ديوانگي هاشان
عاشق دل باختن با يک نگاهم
من عاشقم
عاشق بغض هاي خفته ام
عاشق سوکوتم
عاشق سکوت مرموز دل هاي شکسته ام
عاشق گم شدن و به اوج رسيدن در خيالم هستم
عاشق موسيقي ام
من عاشق نواختن هستم
عاشق نواختن غم هاي دلم
من همراه غروب عاشق مي شوم
و همه طول شب را عاشق مي مانم
به سرزمين خيال مي روم و از عشق مي نويسم
از احساس خوب عاشق بودن
من عاشق اين احساسم
فــقـــط هـــمـــيـــن

نوشته شده توسط مهدی | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه یکم فروردین 1387 ساعت 9:21
 
باز باران با ترانه مي خورد بر بام خانه آمد آن روز باراني گفت كه آمد روز عيد گفت هر لحظه تنها مانده در اين شب رويايي گفت كه شايد دل عيد شده اسير باز بهار آمد در اين خانه ي تنهاي ما همه گفتيم عيد آمد بوي بهار آمد
ببخشيد كه كمي گيج شديم منظور همان عيد شما مبارك است
 
نوشته شده توسط مهدی | لینک ثابت | موضوع:  
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 21:20

به نام خدا خالق انسان، به نام انسان خالق غمها، به نام غمها بوجود آورنده ي اشكها،به نام اشک تسکين دهنده ي قلبها، به نام قلبها ايجادگر عشق و به نام عشق زيباترين خطاي انسان

سلام دوستان عزیز

خوبین؟خوشین؟سلامتین؟؟

سال نو رو پیشاپیش به همه شما دوستان عزیزم تبریک میگم و سالی پر ازخوشبختی وموفقیت براتون آرزو میکنم ا

 

  در ضمن کد قفل کلیک راست رو از وبلاگم برداشتم،اگه اون کد باعث اذیتتون شده بود ازتون خیلی خیلی معذرت میخوام، شما هم به بزرگواری خودتون ببخشید

 

اینم آخرین آپ من در سال ۸۶ که یه داستان قشنگ هست،امیدوارم که خوشتون بیاد

 

              «  زخــــــــــم زبـــــــــــــــون  »                                   

                                  

روزی روزگاری توی یه جنگل یه شیر با یه هیزم شکن زندگی می کردن زندگی خیلی خوبی با هم داشتن و روزها شیر همراه هیزم شکن می رفت جنگل شیره از هیزم شکن مراقبت می کرد و هیزم شکن هم غذا و جای خوب به شیر می داد یه ظهر که شیر داشت غذا می خورد هیزم شکن بهش گفت: چته عین سگ لف لف می کنی و کثیف غذا می خوری. شیر خیلی جلوی حیوان های دیگه سرخورده شد و اون غرورش خیلی جلوی اونا شکست. رفت جلوی هیزم شکن و بهش گفت: با تبرت بزن تو سرم. هیزم شکن خیلی تعجب کرد و گفت: امکان نداره این کارو بکنم. از شیر اصرار و از هیزم شکن انکار، تا جایی که شیر تهدید کرد اگه این کارو نکنی حمله می کنم بهت و می کشمت. هیزم شکن ترسید و با تبر به سر شیر ضربه ای زد و سر شیر شکافت. شیر با سر خون آلود و شکافته اونجا رو ترک کرد  سال ها گذشت و هیزم شکن تنها به کارش مشغول بود تا این که یه روز شیر بر می گرده و میاد پیش هیزم شکن و بهش میگه منو می شناسی؟ هیزم شکن میگه نه، شیر بهش میگه من همونم که با تبرت زدی تو سرم. هیزم شکن شیر رو تو آغوش می گیره و میگه من اون کارو به اصرار خودت کردم و نمی خواستم بهت آسیب بزنم، منو ببخش، شیر بهش گفت: سر منو ببین، جای تبرو می بینی رو سرم؟ هیزم شکن هر چی نگاه کرد اثری از جای تبر ندید و با خوشحالی گفت: نه چیزی نیست خدارو شکر،شیر بهش گفت: آره مدتهاست که اثری نیست و یادم رفته اما یه چیز هیچ وقت یادم نرفته و نمیره اونه که منو به سگ و لف لف خوردن سگ تشبیه کردی و سلطان جنگل رو جلوی اون همه حیوان خوار و خفیف کردی،شیر سرشو می اندازه پایین و میره و هیزم شکنو برای همیشه ترک می کنه.

 

« یادمون باشه دل کسی رو خواسته یا ناخواسته نشکنیم و با حرفامون کسی رو خرد نکنیم »

 

نوشته شده توسط مهدی | لینک ثابت | موضوع:  
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 19:21

 

عشق با غرور زيباست ولی اگر عشق را به قيمت فرو ريختن ديوار غرور گدايی كني آن وقت است كه ديگر عشق نيست صدقه است

 


عشقت را هرگز بازگو نکن ، عشقی که هرگز به زبان نیاید مثل نسیم ملایم ، ساکت و نامرئی میگذرد و همه چیز را بر سر راه خودتکان میدهد. من عشقم را به زبان آوردم و قلبم را برای او گشودم ، سرد و لرزان با ترسی مرگبار، بعد مسافری بر سر راهش پیدا شد و او رفت.......... ، ساکت و نامرئی مثل باد و او عشق این مسافر رو پذیرفت نـــــــــــــه ، هـــــــــرگــــــــــز عــــــشـــــــــــقـــــت را بــــــــازگــــــــــــــــــو نـــــکـــــن


عشق امانت باارزشی است که هر کس آن را در قلبش نگه میدارد ، برای همین است که هر وقت بخواهی عشقت را از کسی بگیری باید قلبش را بشکنی


هرگز عشق را گدایی نکن ، چون چیز باارزش را به گدا نمیدهند


عشق مانند هواست ، پس تو نفسهایت را کمی جانانه بکش



عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست عاشقي مقدور هر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست


                        

نوشته شده توسط مهدی | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه نهم اسفند 1386 ساعت 19:38

یکی بود یکی نبود.
سالها پیش یه باغچه بود سر سبز و قشنگ،پراز گل های رنگارنگ،پر از گل های خوشبو ، اما میون گلای باغچه دو تا گل سرخ بودن که از همه گلا قشنگتر و زیباتر بودن. از همه گلا سر بودن و تو دنیا گلی به زیبایی اونا پیدا نمیشد،دو تا گل سرخ همدیگرو خیلی دوست داشتن طوری که بقیه گل ها به عشق و علاقه ی اونا
حسودیشون می شد تااینکه یه روز اتفاق بدی افتاد.یه روز خزون نا مهربون یکی از  گلا رو چید و با خودش برد،به آسونی آب خوردن،بدون اینکه بقیه بفهمن یا حتی باغبون از خواب بیدار شه،جای گل مثل یه زخم عمیق رو تن باغچه موند،اما گل دوم وقتی جای خالی گل اول رو دید دلش شکست،گلبرگاش یکی یکی ریختن، زرد و پژمرده شد،دیگه کسی ندید اون مثل گذشته ها بخنده و شاد باشه.  
کم کم بهار از راه رسید و با اومدنش همه شاد شدن،آخه بهار وقتی می اومد آرزوی همه ی گلا رو برآورده می کرد،امااون سال با بقیه سالها فرق میکرد،همه گلا از بهار یه چیز می خواستن و اون این بود که گل سرخ کوچولو دوباره شادبشه،دوباره لبخند بزنه مثل گذشته ها،بهار به سراغ گل رفت،اول اونو نشناخت چون گل کوچولو زرد و نحیف شده بود،بهار با مهربونی ازگل پرسید:چی شده گل کوچولو؟ چرا امسال از اومدن من خوشحال نیستی؟ چرا اینقدرزرد و پژمرده شدی؟ من اومدم آرزوتو برآورده کنم.چه آرزویی داری؟ هر چی میخوای بگو،اما گل فقط سکوت کرد،بهار هر کاری کرد نفهمید چی شده،اومد بره ازبقیه گلا بپرسه که چشمش به باغچه افتاد وهمه چیز رو فهمیدبه گل سرخ گفت: فهمیدم چی شده،ناراحت نباش واست یه گل سرخ میارم جای اون، حتی از اون قشنگتر،حالا شاد باش و بخند،اما گل به جای خنده بیشتر ناراحت شد،بهارگفت:چیه؟چرا خوشحال نشدی؟گل گفت:من هیچ گل دیگه ای رو نمی خوام.من گل خودمو میخوام،بهار گفت: نمیشه،یعنی نمی تونم،آخه خزون از من قویتره،من زورم به اون نمی رسه،هر آرزوی دیگه ای داشته باشی برآورده می کنم جز این آرزو،گل سرخ گفت:هرآرزویی باشه؟قول می دی؟بهار جواب داد:آره ، هر آرزویی باشه، لبخندی روی لبای گل نشست و آروم در گوش بهار آرزوشو زمزمه کرد،بهار از تعجب خشکش زد،آخه آرزوی گل خیلی تلخ بود،خواست حرفی بزنه، خواست اعتراض کنه،اما گل اجازه نداد وگفت : یادت باشه قول دادی،بهار در حالی که تو چشاش اشک حلقه زده بود گفت : آره قول دادم،فردای اون روز وقتی بقیه گلا از خواب بیدار شدن صحنه ی عجیبی دیدن،جای دو تا زخم عمیق کنار هم روی تن باغچه و گلبرگ های سرخی که همه جا یادگاری مونده بود،عاشقانه تاابـــــــــــدبا هم ماندند...
نوشته شده توسط مهدی | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه نهم اسفند 1386 ساعت 12:41

سلام دوستان عزیز:

شاید بگین این موضوع چه ربطی به عنوان وبلاگ من داره ، باید بگم که در وبلاگ یکی از دوستان این مطلب رو دیدم و حیفم اومد که ازش بگذرم

تحرك گسترده‌ی وبلاگ‌نويسان ايرانی كه با اقدام گروهی خود توجه بسياری از رسانه‌های دنيا را جلب كردند، باعث شد تا ياهو ناگزير به پاسخگويی شود و رسماً دليل حذف نام ايران را اعلام كند.

لینکش را هم می گذارم بقیه اش رو حتما بخونید و لینکش کنید و از آن حمایت کنید:

http://www.newsboy.ir/?nb=4375

نوشته شده توسط مهدی | لینک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 12:34

کـنـار آشنـايي تــو آشيـانه مـيـکنـم ..................فـضـاي آشـيـانـه را پـر از تـرانـه ميکنم


کسي سـوال ميکند بـراي چه زنـده اي؟ ...............ومن بـراي زنـدگي تـورا بـهانـه ميکنم

نوشته شده توسط مهدی | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 11:39

    دلــــــــــــــــــم گرفـتــه آســــــــمــــــــــون نمي تونـــــــــم گــــريـــــــه كــنــم

    شــكـــنـجـــــه مي شــــــم از خـــــــودم نمي تــــــــــونـــم شــــكـــــوَ كــنــم

    انـــــگـــــاري كـــــــــــوه غــــصــــــه هــــــا رو ســــــيـنـــــه ی مـــــن اومــــده

    آخ داره بــــــــــــاورم مــــيـــشــــــه خـــــــــنــــــــده به مــــــــا نـــيـــــومـــــده

    دلـــــــــــــــــم گـــــرفــــتـــه آســــــــمــــــون از خـــودتــــــم خـــستــــه تــــرَم

    تـــــو روزگــــــــار بــــــــي كــــــســــي يـــــــه عـــــمـــــره كـــــه در بــــه درم

    حــــتـــي صــــداي نــــفــــســـــم مــيـــگــــــــه كـــــــه تــــــوي قـــفــــســــم

    مـــــن واســــــه آتـــــش زدنـــــــت يـــــــــــه كـــــولــــه بــــار شـــب بــســـــم

    دلـــــــم گــــرفـــتـــه آســـــمـــــون يـــــــــه كــــــم مـــنـــو حـــوصـــلـــه كــــن

    مــنـــو كــــــه از ايـــــــن روزگـــــــــار يـــــه خــــــورده كـــمـــتــــر گـــلـــه كـــن

    مـــنـــو بـــــه بــــــازي مــيـــگــيــرنـــــد عـــقــربـــــــــه هــــــاي ســــاعـــتـــــم

    بـــــرگــــــه ی تــــقـــويــــــم مــيــكــنــــه لــحــظــه بــــه لــحــظـــه لــعــنـتــــم

    آهـــــــــــاي زمـــــيــــــــن يــــــــه لـــــحــــظــــــه تـــــــو نــــفــــس نـــــــــــــزن

    نــــــــه چـــــــــــرخ كـــــــــــه آروم بـــــگـــيـــــره يــــه آدم شـــكـــســتــــه تــــن


نوشته شده توسط مهدی | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 11:16

 یاران به خدا که بی وفایی نکنید ........ با یار جفا دیده جدایی نکنید

 یا اینکه وفا کنید تا آخرعمر ........... یا اینکه از اول آشنایی نکنید 

نوشته شده توسط مهدی | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 0:57

 تا زدم باده زپیمانه ی عشق ..........................بیخود از خویشم و دیوانه ی عشق

 طعنه بر ملک سلیمان زده ایم ...............................ما  گدایان در خانه ی عشق  
 
 گوهری نیست به دریای وجود............................پر بها چون در یک دانه ی عشق

 تا به خلوت گه خورشید برد.................................ذره  را  همت مردانه ی عشق

 عشق در محفل هستی شمع است....................پاک بازان همه پروانه ی عشق

 منت از چشمه ی حیوان چه کشد..........................خاکسار در میخانه ی عشق

 مژده افسانه ی ما خواهد ماند.........................تا جهان باشد و افسانه ی عشق


نوشته شده توسط مهدی | لینک ثابت | موضوع:  

پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 18:35

       

نوشته شده توسط مهدی | لینک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 20:23

* آموخته ام که مهم بودن خوب است ولی خوب بودن از آن مهمتر است. 

*  آموخته ام که خداوند متعال همه چیز را در یک روز نیافرید،پس چطور می شود که

    من همه چیز را در یک روز بدست بیاورم؟

* آموخته ام که چشم پوشی از حقایق آن ها را تغییر نمیدهد.    

* آموخته ام که تنهاکسی که مراشادمی کندکه می گویدتومراشادکردی.

* آموخته ام که گاهی مهربان بودن،بسیار مهم تر از درست بودن است.

* آموخته ام که هرگزنبایدبه هدیه ای که ازطرف کودک داده می شودنه گفت.

* آموخته ام که در آغوش داشتن کودکی که به خواب رفته،یکی از آرامش بخشترین

   حس های دنیا را درون آدمی بیدار می کند.

* آموخته ام که هرچه زمان کمتری داشته باشیم کارهای بیشتری انجام میدهیم.

 آموخته ام که تنها چیزی که یک شخص می خواهد فقط دستی ست برای گرفتن

    وقلبی برای فهمیدنش.

* آموخته ام که لبخندارزانترین راهیست که میتوان باآن نگاه راوسعت بخشید.

* آموخته ام که که باد با چراغ خاموش کاری ندارد.

* و در آخر آموخته ام که...

                        به چیزی که دل ندارد دل نباید بست....

نوشته شده توسط مهدی | لینک ثابت | موضوع:  

چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 20:0

نوشته شده توسط مهدی | لینک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 10:18

نوشته شده توسط مهدی | لینک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 1:36

سلام دوستان عزیز

میخوام براتون یه داستان کوتاه و جالب بگم ، شاید شنیده باشین ، ولی ارزششو داره که یه بار هم بخونین

يکي بود يکي نبود . تو اين دنيای نامرد، يه دختر نابينا بود که يک دوست پسر داشت ، دختر قصه‌ي ما دوست پسرش رو خيلي دوست ميداشت و هميشه بهش مي‌گفت :اگر من دوتا چشم داشتم براي هميشه با تو ميموندم .يک روز يکي پيدا شد و دوتا چشم هاي خودش رو به دختر قصه‌ي ما داد .دختر وقتي توانست دوست پسرش رو ببينه فهميد دوست پسرش هم نابيناست . دختر قصه‌ي ما که ديگه چشم داشت و مي‌توانست همه چيز رو ببينه برگشت و به پسر گفت ديگه از پيش من برو . پسر وقتي داشت مي‌رفت لبخند تلخي زد و گفت : مواظب چشم هاي من باش .

نوشته شده توسط مهدی | لینک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 1:19

اینم یه راهنمایی برای کسایی که هنگام مواجهه با مشکلات نمیدونن چیکار کنن

راهنمایی رو حال کردید   دیگه فکر نکنم از این به بعد لازم باشه هی به خودتون فشار بدید که چیکار کنم؟؟!!!

نوشته شده توسط مهدی | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 ساعت 20:16
 

 سلام دوستان عزیزم: 

دلم بدجوری از این زمونه گرفته ...................

لعنت به این زندگی .... وقتي که گريه کرديم گفتن بچه است. وقتي که خنديديم گفتن ديونه است. وقتي که جدي بوديم گفتن مغروره. وقتي که شوخي کرديم گفتن سنگين باش. وقتي که حرف زديم گفتن پر حرفه.وقتی هم که ساکت شدیم گفتند عاشقه ......ولی اصلا این طوری نیست ، چون دیگه حالم از این قرتی بازیها به هم میخوره ، عشق دیگه در این زمونه معنی نداره ، همش شده هوس ..........

 

مي خواستم زندگي كنم در را بستند،مي خواستم ستايش كنم ،گفتند خطر ناك است،مي خواستم گريه كنم ،گفتند بهانه است،مي خواستم بخندم گفتند ديوانه است،به راستي سخن گفتم، گفتند بيهوده است، پس فرياد كشيدم..........زندگي را نگه داريد مي خواهم پياده شوم

 

اگر روزی مُردم تابوتم را سياه کنيد تا همه بدانند سياه بخت بودم. بر روي سينه ام تکّه يخی بگزاريد تا به جای معشوقم برايم گريه کند. چشمانم را باز بگزاريد تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم.و آخرين خواسته ي من از شما اينکه دستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم ولی نتوانستم.

بعد از مرگم تکه یخی به شکل صلیب بر روی سنگ قبرم بگذارید تا با اولین طلوع خورشید اب شودوبه جای یار برایم گریه کند

 

نوشته شده توسط مهدی | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 ساعت 22:16

خواستم تنهایی رو معنی کنم

 

اولین کاری که کردم به خودم نگاه کردم

 

و به دور و برم

 

خودم رو تنهای تنها کنار درختی خشک و دریا دیدم

 

فهمیدم تنهایی یعنی

 

خودت باشی و خدایت

 

خودت باشی و دل شکسته ات

 

خوت باشی و یک دنیا حسرت

 

 

خودت باشی و اشکهای پشیمانی ات


 

نوشته شده توسط مهدی | لینک ثابت | موضوع:  
 
example: